خرید بک لینک
میگن سلامتی خوبه،میگن بهترین نعمت سلامتیه،میگن تنت سالم،میگن تاباشه سلامتی باشه،میگن دعاکن سلامتی باشه پول وکارمیادومیره،میگن.. خب درست میگن سلامتی خوبه البته سلامتی مغزوتن،منم قبول دارم سلامتی خوبه خصوصاالان که رشته م ژنتیک هست وهمه چیزرودرحدسلول و مولکول وذرات ریززیستی زیرمیکروسکوپ میبینم که یه تغییرکوچیک چه تغییرات بزرگی روبوجودمیاره بگذریم مامیخوایم سالم وتندرست باشیم امایه عده ادم هستن که مغز رو رنده میکنن وتن ادم رومیجوند وسلامتی روازادم میگیرن وهرروزهم این اتفاق می افته یعنی گرفتن سلامتی ازادمهای اشناوبه ظاهراشنا!!!حالاهی میوه وسبزی بخورم وازخوردن غذاهای فست فودوچرب پرهیزکنم وورزش وتحرک داشته باشم خب چه فایده وقتی بایه استرس یا حرص خوردن بابت رفتاروحرفهای دیگران تموم تلاشم واسه نگهداشتن سلامتیم ازبین میره؟؟؟ کلی حرف دارم امابعدامینویسم...ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باران اسدی‌پور تاريخ: چهارشنبه 8 دی 1395 ساعت: 4:55

کلاچندروزبودعلائم بیماری های گوارشی روداشتم وروزسه شنبه بیشترشدوخصوصابااون حرفایی که دوستم زدترسم بیشترشدهمون صبح که رسیدم دانشگاه زنگ زدم به مامان که نوبت دکتربگیره داشتم حرفای دوستم رومیگفتم امادیدم تلفن روقطع کردومن نتونستم بهش زنگ بزنم .ازنمایشگاه کتاب لغات ضروریات تافل روخریدم خیلی عالی بود وبعدرفتم کلاس بیوشیمی.سرکلاس بیوشیمی به استادگفتم: من نتونستم درسخنرانی هفته پژوهشتون شرکت کنم میشه یه خلاصه ای از مطالبتون بگید؟وایشون کمی صحبت کردراجع به انزیم های خوراکی برای دام وطیوربودمطلبش جالب بودبرام وبعدهم ازش خواهش کردم توخریدکتاب ازنمایشگاه کتاب کمکم کنه وبعدهم بایه حال خراب رفتم خونه ،یکم دردوبی حالی وافت فشاراذیتم میکرد،رنگم پریده بودولبام سفیدسفیدشده بودبرای اینکه مامان بیشترازاین نترسه یکم رژلب که صورتی ملایمه (ورنگ لب)هستش رو زدم،توسرویس دانشگاه که بودم زنگ زدم به مامان که فوری گفت ازصبح تاحالامردم وزنده شدم وبرات میترسم وبراش توضیح دادم که نذاشتی صبح برات کامل بگم که بیماریه دوستم بامن فرق داره وکلی حرف دیگه...مامان کلاهیچوقت مهلت حرف زدن روکامل به ادم نمیده ویابه حرفای ادم خادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باران اسدی‌پور تاريخ: چهارشنبه 8 دی 1395 ساعت: 4:55

هواسردوابرای برفی اماقصدباریدن نداره گویاقاطی کرده,خورشیدهم قاطی کرده هی میادومیره,ماشین بابایکم خرابه وبابامیبره که درستش کنه امابعدخودبه خوددرست میشه ماشین هم قاطی کرده,اعصاب کل اعضای خانواده هم که زیرخط فقره وکلاامروزهمه چی قاطی کرده...الان هم همه سربه سرهم داریم میذاریم,من این وسط دارم نگاهشون میکنم ومیخندم فقط بین اینهمه مشکلات واعصاب خراب وخنده واوضاع قاطی پاتی من چراپست دارم میذارم?!....

برچسب: نویسنده: باران اسدی‌پور تاريخ: چهارشنبه 8 دی 1395 ساعت: 4:55

کلاتنهاعضوی ازبدن که هویت ادم روفاش نمیکنه,دل هست .جایی که مخزن اسرارادمه وهیچکس نمیدونه تودل دیگری چی میگذره وهمین پنهان بودن حقایق کلی اتفاقات روبه بارمیاره....دربرنامه دیشب دورهمی نیمامسیحاازاتفاقی رونمایی وردکه من وخانواده شوکه کرد,نیمامسیحاکم بیناست بطوریکه حتی نمیتونه رانتدگی کنه وچهره افرادروتشخیص بده,اتفاق غم انگیزش حرفی بودکه ته دلم رولرزوندگفت گاهی میشنوم که دوستام میگن نیماخیلی مغروره ومنودیدوبهم سلام نکردامانمیدونن من بینایی م مشکل داره....چطوریه ادم میتونه این رازبزرگ رواین همه سال تودلش حبس کنه واین همه حرف روبشنوه وهیچی نگه مگه این دل چقدرطاقت داره?!....کاش بجای قضاوت همدیگه کمی صبوری میکردیم اخه ماکه قاضی نیستیم که ازصبح تاشب کارمون شده قضاوت کردن?!!!!.....ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باران اسدی‌پور تاريخ: چهارشنبه 8 دی 1395 ساعت: 4:55

دیشب خونه مامانبزرگ رفتیم همه بودن وعمه هم اومده بودمدتی نشستیم وبه خل بازیای پسرعمه کوچولوم نگاه میکردیم ومیخندیدیم وبعدزنعمواومدنمیرپنم چی شدامافقط یه کلمه گفتم دلم میخوادبرم خارج درس بخونم که زنعموشروع کردبه بحث وکل کل کردن ونصیحت بنده امانکته جالب اینجابودکه چیزایی بهم گفت که ربطی به بحث نداشت مثلامیگفت حسرت زندگیه دیگران رانخورکه هرکسی توزندگیش مشکل داره واگه همسایه کناریت روببینیمیگی خوش به حالشون اماتوبهترین خانواده روداری ومن داشتم مدام باخودم فک میکردم من حسرت نمیخورم فقط دارم تمام تلاشم رومیکنم که واسه تحصیل برم خارج اماکلاذهن من رومشغول کرده بودکه چراحرفی بهم زدکه ربطی به بحث نداشت بعدهم رفتیم خونه اون یکی مامانبزرگ ونهایتاشام خریدیم اومدیم خونه....به مامانم گفتم:این حرفایی که زنعموبه من زدبی ربط بوداماکاش یکی این حرفارویکی به خودش میزد,گویازنعموحرفایخودش روبه خودش یاداوری میکردیاداشت نشون میدادحالشگ روح ودلش خوبه اماواقعاخوبه??ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باران اسدی‌پور تاريخ: چهارشنبه 8 دی 1395 ساعت: 4:55

فقط گاهی عجیب دلم برای خودم میسوزه فقط گاهی....

برچسب: نویسنده: باران اسدی‌پور تاريخ: چهارشنبه 8 دی 1395 ساعت: 4:55

گاهی ازاین دنیامیترسم احساس میکنم دنیاترسناک وخشن وبی رحمه واین دنیایه معمای پیچیده ست که هرچی سن ادمابیشترمیشه حل این معماسختترمیشه وشایددرقدیمابهمون راست میگفتن که دنیای ادم بزرگابدوسیاهه ...نمیدونم شایدهم به این حددنیابدنباشه....فقط خدایاخودت مواظبمون باش مارامحکم دراغوش خودت نگه دار....

برچسب: نویسنده: باران اسدی‌پور تاريخ: چهارشنبه 8 دی 1395 ساعت: 4:55

تولدت مبارک من جان:)


برچسب: نویسنده: باران اسدی‌پور تاريخ: چهارشنبه 8 دی 1395 ساعت: 4:55

گاهی اوقات خواب میبینم همه ارزوهام براورده شدن ومن اونقدرخوشحالم که انگاربال دراوردم ومیخوام پروازکنم
وگاهی هم خواب میبینم روسطح یه دریای ابی وبزرگ دارم پروازمیکنم ...من بااین خوابای خوشمزه عشق میکنم...
چون هم بااین خوایهابه خارج ازکشوررفتم وتحصیل کردم وهم ازدواج کردم وخوشبختم وهم یه دخترتپل وخوشگل دارم وخلاصه بگم خداروشکرکه توخوابهام حداقل ارزوهام براورده میشن وهم حالم خوبه...شایدهم اینهاخواب نیستن ورویاهای صادقه هستن که ازاینده دارن خبرمیدن....

برچسب: نویسنده: باران اسدی‌پور تاريخ: چهارشنبه 8 دی 1395 ساعت: 4:55

داره بارون میاد...خداروشکر/

پ.ن:کلی حرف ننوشته دارم:(

برچسب: نویسنده: باران اسدی‌پور تاريخ: چهارشنبه 8 دی 1395 ساعت: 4:55

قالب وبلاگم شدمث خودم یعنی یه لیوان چایی ویه سیستم واسه نوشتن حرفام وجایی راحت واسه فک کردن...همین برای ادامه ی زندگی کافیه...اصلا باخودم فک میکنم اینایی که حرفای دلشون رونه میزنن ونه مینویسن چجوری زنده اند؟!...همه بایدیه وبلاگ داشته باشن واسه نوشتن افکاروحرفهاشون.... پ.ن1:صبح که اصلاخوب نبودواتفاقات خوبی نیفتاداماحسابی باعروس هلندی بازی کردم،الان هم بابارفته واسه ش تخمه بخره:) پ.ن2:قالبی که ساختم روعجیب دوستش دارم ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باران اسدی‌پور تاريخ: جمعه 21 آبان 1395 ساعت: 19:30

این روزهاخیلی بیشترازقبل احساس میکنم شیطان تعقیبم میکنه...

دلیلش روخودم به خوبی میدونم...

پ.ن:اخ جون یه خبرواسه دانشجویان ژنتیک(لینک)

برچسب: نویسنده: باران اسدی‌پور تاريخ: جمعه 21 آبان 1395 ساعت: 19:30

ازصبح تاحالادارم ازدست کاراورفتاراوصداهای عروس هلندی میخندم خیلی بامزه شده...وای چقدراین هفته کاردارم...شنبه امتحان دارم وکلی درس دیگه ویکشنه وسه شنبه هم همینطور...ایشالاامروزبتونم انجامشون بدم...

برچسب: نویسنده: باران اسدی‌پور تاريخ: جمعه 21 آبان 1395 ساعت: 19:30

!...my problem was that my dream had his own dreams

پ.ن:مشکل اینجابودکه رویای من رویاهای خودشو داشت...

برچسب: نویسنده: باران اسدی‌پور تاريخ: جمعه 21 آبان 1395 ساعت: 19:30

هنوزم مث بچگیامم..دلم میخوادوقتی یکی ازمسافرت برمیگرده واسم عروسک بخره...امادیگه اونقدربزرگ شدم که هیچی نمیارن!یعنی یه یادگاری هم حتی اگه خیلی کوچیک باشه واسه من که21سالمه زشته؟!عجب... اماهنوزجالبه که امیدوارم یکی واسه م سوغاتی بیاره...مثلادایی رفته کربلایعنی وقتی برگشت یه یادگاری کوچولومیاره؟فک نکنم...دایی اهل سوغاتی هست اماواسه بچه های خودش بیشترگهگاهی واسه ماسوغاتی میاره پ.ن:جدیداواسه اینکه سوغاتی نیارن میگن فلان شهرکه سوغاتی نداره!!!ااخه مگه میشه؟ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باران اسدی‌پور تاريخ: جمعه 21 آبان 1395 ساعت: 19:30

صفحه بندی