مامانبزرگ بعدیک ماه ازمسافرت اومدورفتیم خونه شون.عمه ودوتاعموهام هم بودند,عروس هلندی روبردیم...یه مدت نشستیم وعموهارفتندوماعمه بودیم که اون یکی زنعمواومد,حالش داغون بود...تااونجایی یادم میادهمش بی حوصله وناامیده وکلی قرص ودارومیخوره...بعدهم رفتیم خونه اون یکی مامانبزرگ,اونجانمازم روخوندم وکلی برای مامانبزرگ وکسانیکه امشب دیده بودمشون دعاکردم بعدهم مامانبزرگ یه جفت جوراب صورتی کوچولواورددادبه مامان گفت اینابرای نوه ت(یعنی برای بچه من!!!)خریدم نگهشدارتایه روزی....اخییی فک کن من بچه دارشم خخخخخ من هنوزازدواج هم نکردم....مامانبزرگ گفت ایامن اون موقع باشم یانه?!مامانم گفت حتماهستیدایشالاکه خودتون میریدبچه روازبیمارستان تحویل میگیرید....خخخخ تاکجاپیش رفتن....
مامانم به مادرجون گفت تواین دوره زمونه که طلاق زیادشده واسه خوشبختی دخترم دعاکن...مامانجون گفت الان نبایدازدواج کنه الان بایددرس بخونه تادرس دکتریش تموم بشه ویه اقای دکتربیاد....هی فک کن من به اون مراحل برسم....![]()
برچسب:
نویسنده: باران اسدیپور