هیچوقت اززندگی چیزی نخواستم،چیز زیادی نخواستم،ارزوهای محال وبزرگی نداشتم...دوتاچیزاززندگی خواستم که خیلی راحت دست ردبه سینه م زد...شایدچون هیچوقت بازندگی دعوانکردم وانتظارات زیادی ازش نداشتم ودرجهت جریانش شناکردم حالاراحت بامن درمیفته وروارزوهام پامیذاره...
شایدحکمتی داشته ومصلحتش روبعدهابفهمم...
مامان میگه هنوزدیرنشده وبرام دعامیکنه ومیگه درناامیدی بسی امیداست...
هی مامان نمیدونه چقدرداغونم...نمیدونه...
پ.ن: شرمنده تم که ستاره داشتمو...
دنبال اون می گشتمو ...
شاکی از این بودم که من ستاره ای ندارم.
ستاره بود تو مشتمو ...
تکیه میداد به پشتمو...
احساسشو میکشتمو...
احساستو می کشتم
برچسب:
نویسنده: باران اسدیپور