امتحان سخت بودخیلی سخت.اصلافکرشونمیکردم...اینقدرحالم بده که دارم جون میکنم سردردوحالت تهوع و...یه مواقعی اینقدرمشکلات بزرگ وسخت میشن که نمیتونی حلش کنی وتصمیم میگیری خیلی قاطعانه بگی خب به جهنم هرجورمیخوادبشه...الان من تواین موقعیتم...فرداهم بیوشیمی داریم...وای فرداهم بایدبرم دانشگاه...اه...چقدرمن تازگیاغرمیزنم وکم طاقت شدم...:(
پ.ن1:دیشب بابام یه عروس هلندی اوردخونه وای خیلی باحاله حیف که خسته م وگرنه کلی باهاش بازی میکردم وسربه سرش میذاشتم...
پ.ن2:عصربارون اومد:)
برچسب:
نویسنده: باران اسدیپور
تاريخ: چهارشنبه
19 آبان
1395 ساعت: 0:21